نوش جانت چندپیاله شعر!
جاویدفرهاد جاویدفرهاد

نقدمجموعه ی"دوری پرنده نیست که برگردد"

 

"خشکیداستخوانم وجوشیدخون من

ازمن که خسته است؟بنوشید!دم شدم"

                                             "سهراب سیرت"

 

 شعر به باور من، نوشیدن یک پیاله چای ویک پیاله قهوه هنگام خستگی ،وشاید هم سرکشیدن یک پیاله آب سرد در موقع تشنگی است.

شاعرهم به تعبیر من استکان خالیِ است که در لحظات متفاوتی (وبربنیاد نیاز، برای کاهش ویارفع خستگی وتشنگی) پۘر می شود و گاهی هم استکان ذهنش مانند مولانا از فرط مایع احساس، سر می رود.

خواندن برخی از شعر های سهراب سیرت در مجموعه " دوری پرنده نیست که برگردد" برای من گاهی به مثابه ی نوشیدن یک پیاله چای بوده، گاهی هم مثل نوشیدن یک پیاله قهوه ی تلخ؛اما مزه دار، وبیشتر هم شبیه سرکشیدن یک پیاله آب سرد در کویر شعر وشعور شاعرانه .

چگونه شعر های سهراب را نوشیدم؟:

هنگامی که در یک غزلش به این بیت برخوردم، شوکه شدم:

 "دوضرب دو اگر همه جا می شود چهار

 دیوانه ضرب شاعر مُرتد چه می شود؟"

وسپس با اشتیاق، جرعه جرعه ابیات دیگرش را سرکشیدم:

"کیمایی که ترا ساخته چیز دگر است  

کس تصور نتواند که تنت از خاک است

ابر آرام نگیرد.... دل دریا بکفد

در تو زشتی چه که زیباییِ وحشتناک است

خودکشی کن که شود نام جهان، تاکستان

هر رگت منبع تغذیه ی صدها تاک است

کلک های تو اگر شانه شود، موهایم –

از غم برف، دوصد سال دگر بی باک است."     ( غزل تاکستان، ص 3)

بیت پایان این غزل را با آن که زیر تأثیر مصراع های پیشتر با ولع خاصی نوشیده بودم؛ اما ناگهان ازدهانم میان آب کشی پرتش کردم، چون سرد شده بود؛ زیرا نوشیدن قهوه ی سرد مرا به تهوع مزاج مصاب می کند.

اما حس کردم باید پیاله ی دیگری هم بنوشم، چون خستگی هایم از فرط روز مره گی هنوز باقی بود:

جرعه ی نخست از پیاله ی دوم را بازهم سرکشیدم :

"شب آن قدر شب است که ترسانده زاغ را

پر کرده رد پای من وگرگ، باغ را

بعد هم جرعه ی دیگر:

ای باد! احتیاط! که خوابیده است برگ

باران برونبار! که کشتی چراغ را

برگر که نیست، نان وپیازی گرسنه ام !

درلای روزنامه بپیچان کلاغ را..."     (غزل بی عنوان، ص 10)

تا پایان این غزل را نوشیدم،ولی از همه بیشتر اعتراف شاعرانه ی سهراب از محدودیت به کارگیری قافیه خوشم آمد به این گونه:

"حالا که بار قافیه شد بار دوش من

مجبور می شوم که بیارم "الاغ" را"

که بی تردید، اشاره ی روشنی برناگزیری ماندن در جغرافیای محدود قافیه است وبه گونه یی انتقاد از این ناگزیری فنی .

 

 ویژه گی های مجموعه ی " دوری پرنده نیست که برگردد":

1- باز گویی موفق تجربه ی فردی: بازگویی تجربه ی فردی شاعر به گونه ی موفق، به سه انگیزه وابسته است: نخست داشتن تجربه ی به کارگیری زبان، دوم ظرفیت بازتاب آن در ذهن مخاطب یا آن چه به آن رسانش شاعرانگی می گویند وسوم هم اتکا برمسأله بازتاب دریافت های فردی شاعر از زنده گی.

باتوجه به آن چه گفته شد، مورد سوم؛ یعنی اتکا بر مسأله بازتاب دریافت های فردی شاعر از زنده گی، چیزی است که در بسیاری از غزل های "سهراب سیرت" چشمگیر می نماید. پیش از این که به این رویکرد دریافت های فردی در شعر سهراب بپردازم، به منظور درک بهتر از مفهوم این مسأله، گپی از "شارل بودلر" را اینجا نقل می کنم. بودلر در مورد رویکرد دریافت فردی می گوید:

"من هیولای زاده ی خیالم را – ایجا باً- به آن چه مبتذل وبی مایه است، ترجیح می دهم."

این اشاره ی بودلر از گسست رابطه ی شاعر با محیط سخن نمی زند، بل به گونه ی روشنی رویکرد اتکا برمسأله ی دریافت های فردی شاعر را از زنده گی تداعی می کند.

سهراب به باور من در برخی از شعر هایش ( به ویژه در غزل های " رنگ ناخن" و" امر") به این رویکرد دریافت های فردی رسیده است. به گونه ی مثال:

"کوه غم های مرادانه ی ارزن دیدی

وسعت درد مرا یک سرسوزن دیدی

کم زدن، گپ نزدن، قهرشدن ها کم بود

که مرا لایق یک بارندیدن...   دیدی 

روز ها شاهد افسرده گی ورنج من است

غچیی را که پریشان سر آنتن دیدی

گله از خویش کن آن روز که " سهراب " ات را

با کسی دیگر اگر دست به گردن دیدی"            (بخشی از غزل رنگ ناخن ص 22)

 

ویا هم در بخشی از غزل "امر" که می خوانیم:

" کی گفته ام که شاه زمین وزمان بگو

یک بار بی ملاحظ " سهراب جان!" بگو

یک بار خط بکش سرنام تمام چیز

نام مرا برای تمام جهان بگو"  (بخشی از غزل "امر" ص 28)

که بدون شک نمونه های موفق دیگری هم درباره ی بازتاب رویکرد دریافت های فردی در شعر های سهراب می توان یافت.

2- ابتکار در کاربرد حروف: ابتکار در کاربرد حروف" دال" و"سین"و نشان دادن این به هم پیوستگی های شاعرانه  

ی مفهومی در واژه  های " دعا و دلهره وستم" خیلی قشنگ است:

"بربرگ سبزسرنوشت والفبای زنده گی

"دال" دعا ودلهره، " سین" ستم شدم" ( از من که خسته است؟ 31)

هم چنان کاربرد حرف "چ" در واژه های" چار، چادری وچشم" در همین غزل اگر چه یک روش ابتکاری نیست؛ اما به گونه ی زیبایی بر عنصر موسیقایی در مصرع تأثیر گذاشته است مانند :

" تاچار گرد چادری است چشم دوختم..."

3- کاربرد تعبیر های جذاب: از روش های مهمی که در برخی از شعرهای سهراب به کار رفته است، یکی هم کاربرد تعبیرهای جذاب ویژه ی خودش است که تاحدی از او چهره ی مشخصی اراٸه می کند مثلن:

" این بار آمدم که فقط فحش بشنوم

این بارنیست دیدن کس آروزی من

در شهر کس نمانده وحالا برآمده 

سگ های چشم های تو در جستجوی من

نفرین به کلک های فریبنده ات که باز

حل می کنند حس ترا موبه موی من " (بخشی از غزل" این بار آمدم که فقط فحش بشنوم" ص 35)

 

تعبیر " سگ های چشم" وهم چنان بازتاب مفاهیمی مانند: " فقط فحش شنیدن" و " حل شدن حس به وسیله ی کلک های فریبننده در لابه لای مو" از جذابیت وشگفتی شاعرانه یی برخوردار اند.

4- نام چند شعر موفق: حکم مطلق در مورد موفق بودن ونا موفق بودن چیزی در هرحوزه یی- به ویژه درحوزه ی شعر و آفرینش ادبی- اکنون مردود پنداشته می شود، واز آن چه من به عنوان شعر های موفق در مجموعه ی " دوری پرنده نیست که برگردد " نام می برم، هیچ گونه حکم مطلقی را در برنمی گیرد؛ زیرا با توجه به درک و میزان دریافت حسی مخاطب از شعر، بحث وصدور هرگونه حکم مطلقی رنگ می بازد؛ اما من با توجه بر مدنظر گرفتن روش نسبی، شعر هایی مانند: تاکستان، گلادیاتورها، خلوت، نفس...، جنایت، غزل نشانه ی شصت، امر، نوحه، ویکی دو دوبیتی ورباعی در پایان مجموعه ی "دوری پرنده نیست که برگردد" را شعر های مؤفق می دانم.

 

 یک گپک کوتاه دیگر:

در آغازِ غزلی از سهراب که : خلوت" نام دارد می خوانیم:

"چگونه آه! کجا خلوت اختیار کنم؟

قریب مانده که از دوری انفجار کنم"

قریب در لغت به معنای "نزدیک" است؛ اما در اصطلاح زبان شفاهی مردم شمال ( به ویژه شهروندان بلخ) این واژه به معنای "کم مانده" ویا " کم مانده بود" است که در گویش زبان شفاهی آنان واژه ی "قریب" ، " قرِب" هم تلفظ می شود که بی تردید، واژه ی" "قریب" به معنای کم مانده بود" در این بیت آورده شده است.

برخی نارسایی ها:

1- ریسمان بازیی از سرتفنن باواژه هایی مثل "سر" و واژه ی "گذشت" در این بیت:

"از سرگذشته ام، سراز امشب نمانده است

حتا به قدر یک سر مو در سرم "گذشت" (سرگذشت ص 8)

 

2- کم رنگ بودن رابطه ی مفهومی:

از شاخه های شانه ی خود می پرانی ام

یعنی از آشیانه ی مهتاب می پرم" (ص 11)

که شاخه های شانه ، به لحاظ ایجاد رابطه ی مفهومی زیباست؛ اما تشبیه شاخه های شانه یا تشبیه بر عکس آن به مهتاب (ولو منظورشاعراز سپیدی شانه ها هم باشد) رابطه اش از منظر نگرش مفهومی کم رنگ وناهمآهنگ است.(هرچنددرگپ وگفتی که باسهراب داشتم اوبه من تذکردادکه منظورش از"آشیانه ی مهتاب،چهره یاسربوده که تشبیه به مهتاب شده؛امامن باتوجه به درک خودم ازشعر،این رابطه رابه لحاظ ایجادقرینه ی مفهومی-ودرتناسب بابیت های دیگرش-رسا نمی دانم واین هم فرضیه ی من است وهیچ گونه سماجتی برای ردویاپذیرش آن ندارم.)

3- فراز وفرود محتوایی به گونه ی نمونه در یک غزل:

فرود:

"نشه گی کیفی ندارد بی تماشایت، ولی

غرق گشتم بار دیگر در میان بوتلی

این چه بی حالی ست یاران! دوشک وبالشت من

در خیالم می رسد مانند دشت وکوتلی"

که افزون بر سطحی نگری در مقطع، آدم را به یادتقلید از شعر های "صوفی عشقری" می اندازد.

اما فراز دربیت دیگر همین غزل:

"هرکسی می پرسد از من: عشق یعنی زنده گی؟

پاسخ من جای آری، نی ! و جای نی! بلی" ( گرمی،ص14)

که تا پایان  می توان فراز های دیگری راهم دراین غزل به روشنی دریافت.

4- گیرماندن در باتلاق روزمره گی:

پیش از این که به مسأله ی روزمره گی در شعر سهراب عزیز بپردازم، خوب است تصورم را از تفاوت میان مقوله های "روز" و "روزمره گی" مشخص کنم.

 " روزمره گی" ویا به تعبیر بهتر " روزمره گی" در شعر، به معنای توجه به مسایل سطحی است که ذاتن ظرفیت شاعرانه در ذهن را ایجاد نمی کند ؛ودر واقع آسیبی است در برابر نگاه ژرف وآن چه مسایل عمیق روزش می پنداریم؛ اما پرداختن به مسایل روز؛ یعنی کشف آن چیزی است که نیاز ژرفی برای گفتنش موجود است.

باتوجه به آن چه گفته شد، در شعر سهراب، افزون برتوجه به مسایل روز، تاحدی بازتاب روزمره گی های مزمن هم به مشاهده می رسد که به باور من یکی ازآسیب های عمده ی شعر او می تواند پنداشته شود به گونه ی مثال:

" صبح، به کوچه مثل یک مورچه گام می کشی

از غم چاشت بی خبر، حسرت شام می کشی

فصل تموز روز ها یک سره پوست می دهی

برف که می رسد فقط، رنج زکام می کشی"   (ص19)

هر چند این شعر به قول شاعر برای سرگردانی های شاعر دیگری(عفیف باختری) سروده شده وبیشتر جنبه ی شخصی دارد؛ اما به نظر من برخی از بیت های این غزل بسیار سست است وروز مره زده گی در آن حس می شود.

چند نمونه ی ناموفق درشعرسپید:

شعرهای سپید سهراب در مجموعه ی " دوری پرنده نیست که برگردد" در تناسب با کارهایش در عرصه ی غزل ویکی دو دو بیتی ورباعی، جذاب وچشمگیر نیست وحتا در برخی از این گونه شعر ها، به درستی

این عدم موفقیت را می توان دریافت مانند:

"نیمه شب اواسط زمستان است

آسمان خمیازه می کشد

گربه ها ادای مرا در می آرند

ومی خندند..." ( ص52)

 

ویا :

" تا

    سطر

         سطر

              سطر

آغاز می شود این ماجرای بی سرانجام... " (ص 56)

گپی در باره ی کاربرد قافیه در یک غزل:

غزل "خبر" در مجموعه ی" دوری پرنده نیست که برگردد " باسه حرف متفاوت ؛ "ث"، "س" و "ص" شکل گرفته است. توجه کنید:

"دیوانه روز ها شده مست حوادث اشت

در شهر انفجار، در اطراف مجلس است

موم است... موم؟ موم چه؟ سنگ است سنگ سنگ!

نی سنگ نیست! قلب تو فولاد خالص است"

که با توجه به رویکرد ساختارسنتی درقافیه ،واژه های " حواث، مجلس و خالص" نمی توانند به لحاظ فنی قافیه شوند و بربنیاد همین رویکرد ، این گونه قافیه بستن کاستی در کاربرد قافیه پنداشته شده ومُجاز دانسته نمی شود.

اما باور من این است: از آن جایی که شیوه ی تلفظ حروف " ث، ص وس" در گویش ما فارسی زبانان نزدیک به هم تلفظ می شود وازنظر کاربرد موسیقایی هم آهنگ شان در زبان فارسی (وبیشتر هم در زبان گفتار) هم آوا اند، این کاستی بسیاربزرگ نیست ودریک غزل می تواند قابل تحمل باشد؛ اما اگر این کاستی کوچک به یک رویکرد متداول ومتداوم در چار چوب سنتی رایج شود، درست نخواهد بود.

 

در پایان این نوشتار، برای سهراب عزیزم، کار های آسمانی تری آرزو می کنم.

حضورش را همیشه در حوزه ی شعر پویا وجاری می خواهم. پیاله ی دیگری برای کاهش تشنگی از شعرش برمی دارم واز زبان خودش برایش هشدار می دهم که:

" این شهر، شهرتنگ نظر های وحشی است

بی اعتنا مباش! مبادا نظر شوی"

 

                                  کابل هفت سرطان سیزده صدونود


July 4th, 2011


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
شعر،ادب و عرفان